تبليغاتX
مداد نوکی
شرم بر ملتی،جامعه ای،فردی که قبل از هر اخطاری خودش را سانسور می کند.

کوچه همیشه بوده !از همان وقت ها که رضا موتوری وعباس قراضه و علی بلبل،صبح ها می زدند توی کله پزی و قاعده ی ظهر می امدند بیرون ومی رفتند سراغ موسیوی سر کوچه و سه سیر عرق و دو پیاله سیرابی را سر بالا می زدند و می رفتند توی کوچه ای خلوت و غزل می خواندند تا لابد همه ی خاطره ها را با سیرابی و عرق و بناگوش از صبح تا شبشان،تگری بزنند...

 

تا همین الان که هنوز وقتی می خواهم بنویسم ،سرم را بلند می کنم یاد کوچه ای در ان شهر خاکستری می افتم و هر بار به خاطره ای...

همیشه هم راهی برای باز گفتن حرفها بوده ،یا خیابان به خیابان کافه ها را به هم می زدند،یا مثلا در هزاره ی سوم در دنیای سیگنال ها،اینسوی فاصله ها ،تصویری را می چپانی توی چهار ضلعی نورانی ماتریسی و می مانی در خلسه تا ساعتی بعد،انسوی هرچه فاصله رویایی ساخته و پرداخته شود(که چه؟)این ها را گفتم تا بدانی فراموشی هیچ گاه سیره ی قهرمانان هیچ فیلم و قصه ای نبوده.

زخم به هر زمانه ای ،به شیوه ای راهی می یابد برای جاری شدن در روزمره ی ادم هاو درد،سنت مالوف زندگی است انگار!

حتی  ان پسرک قرتی مکشوف توسط برادر مشرف به موت فلان خواننده ی جلف ان سوی اب ها هم می تواند بغض را به حنجره ات به یادگار بگذارد،اگر ترانه ای نا نجیب حتی ،خاطره ای شده باشد در یکی از خانه های همین شهر شلوغ!

برای همین است که شستشوی زندگی از نشانه ها،بیهوده است و بی سبب،نشانه ها تزریق می شوند و تکثیر در لحظه های تنهایی...

نه از ان دست تنهایی های محبوس در چار دیواری های همیشگی بی کسی،که در میان ادم هایی که درد را نمی فهمندو اینجاست که یادت می رود به لحظه هایی که در ان ها کسی اشاره ها و نشانه ها را درمی یافت...

اگر می خواهی بروی ،اول باید تکلیف خودت را با این لحظه ها و با ان ثانیه ها،یکسره کنی،تا مثلا چهارسال بعد،نبینی خودت شده ای قهرمان داستانی، که زمانی قهرمانش را دوست داشتی...

این ها را می گویم نه از دغدغه ی خویش و نه از سر دلتنگی و نه به سبب وحشت از دوری ها...

همه ی این ها به کنار...دغدغه ها امروز از جنس دیگر است و تو بهتر از هرکسی می دانی...

راستی!تمام دیشب را دنبالت گشتم...کاش می دانستی چه می گویم.

 

 

این نوشته ی من نیست ،تکه ای از نوشته های "شعر"است درباره من و احتمالا خطاب به من!

 

تا جمعه ی دیگر روی  مداد نوکی می ماند ...شاید چند تای دیگرشان را هم تایپ کردم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:0  توسط بکتاش  | 
صدا کن مرا
صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید


در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
 

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید .


 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:47  توسط بکتاش 

عصر جمعه عظمت غمگین و خفه اش را در برابر چیزی که "دلم "را می لرزاند از دست می دهد،البومی را از سی دی قدیمی اسماشین هیتز باز می کنم و گوش می دهم  به معروفترین اهنگ های دهه ی نود.

 

حس می کنم که ننوشتن برای دوستانم ،که بخوانند،و نوشتن برای خودم این روزها را بیشتر نمایان می کند . هیچ کامنتی نیاز نیست حضوری را غلیظتر از بودن حس می کنم...متشکرم ارزو،یلداو دیگر دوستان

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:59  توسط بکتاش 

از ان زمان هاییست که خیلی می خواهی بنویسی و کار های مختلف انجام دهی  اما  در میان کار ها و نوشته ها گم می شوی.

 

من در یکشنبه ها بعد از ظهر گمشده ام ،من در ارامش سپید و دریا دلی مردانه ات گم شده ام،من حتی ....

ان را رها کن شهریار ما را می خواند.

 

هنوز هم تو شعر بخوان، شعر،حتی اگر گریه نکنم.

 

پ ن :این مکان به زودی به حالت ولنگواری ابتدای خودش صعود خواهد کرد؛از این سقوط عاشقانه نهراسید رفقا !

  


حالا که اینجا شده سطل استفراغ های دوشب مانده و یخ کرده ی بازی های احساسیم اجازه می خواهم به پست های دوستانم مغرور باشم.

ارمین تو دیگه کی بودی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:28  توسط بکتاش 
البوم جدید شاهین نجفی....
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:23  توسط بکتاش  | 

نشسته ای ،در اغوش گرفته امت و دستم را روی پوستت می کشم،روی بازوهایت ،خجالت می کشی و خودت را مچاله می کنی .در گوشت ارام ارام چیزهایی می خوانم تا دلت را به دست اورم ؛ اما ناراحتی و اشکهایت می ایند !خوب می شناسمت رفیق قدیمی ...می دانم چت شده !پشیمان نیستی اما دلت به درد امده و و احساس کوچکی می کنی و با خودت می گویی مگر من کیم؟من می دانم که تو کی هستی، منی که یک عمر رفیقت بوده ام و بالا و پایینت را دیده ام ،منی که ان روز ضجه زدنت را جلوی ان لوله ی سرد می دیدم ؛یادت نرود من هم انجا بوده ام  که از کوه پرتت کردند و ووقتی روی سنگ ها کوبیده  می شدی می خندیدند ...حتی ان ظهر که گردنت را به دیوار گچی تکیه داده بودی از فرو رفتن طناب های زخیم در بازویت می نالیدی هم بودم!بیا در اغوشم ...بیا اغوش هیچ کس چون من ارامت نمی کند !باقی رفتنی اند ،من می مانم و تو !

 

عشق و عاشقی ات هم با دیگران فرق داشت ،خیال می کنی نبودم و نمی دیدم ؟خیال می کنی تنها بودی وقتی  پس می زدیش و در گوشه ای  به خودت می ژکیدی و ناله می کردی؟نه من همیشه با تو بودم رفیق پیچ های عجیب و غریبت را هم دیده ام و بهت اطمینان دارم که داری درست می روی ...وهمیشه در کنارت ،پشتت می مانم .

حالا هم ...بی خیالش...مثل همیشه پشیمون که نیستی؟...خوبه..باید می شد...تو کار درست را کردی رفیق! خیلی خاطرت را می خواهم بکتاش !

 

پ ن :چهارشنبه است،از خواب دیر بلند شدم _با رخوت_از سر صبح باران شدیدی می بارد،حالم هنوز شدت دارد اما به حرمت این باران می رود که بهتر شود،امید هست!

 

پ ن ن :تا به حال شده یک داستان کوتاه نجاتتان دهد؟ دیروز صبح اگر این داستان را "شانسی"نخوانده بودم نمی دانم شدت حالم به کجا می رسید! ماه و پلنگ چهار(مرجان فولادوند)

اگر از داستان خوشتان امد سه قسمت قبلی محشر ترن!

ماه و پلنگ یک

ماه و پلنگ دو

ماه و پلنگ سه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:26  توسط بکتاش  | 

اپاندیس یک اسب بالغ حدود هفده سانتی متره و  حیوان بدون ان زنده نمی ماند!  اپاندیس ،به علت تکامل در انسان تحلیل رفته و به یک عضو بی مصرف تبدیل شده؛ اما یادمان نرود که با ورود یک ذره کوچک در ان طوری چرکی و دردناک می شود که شاید ارمغانش  مرگ باشد!

 

در روند سنگین و خود خواسته ی تکاملم "غیرت دان"بزرگ و پیچیده ام به زائده ای تبدیل شده که گاهی یادم می رود یک ذره کثافت این رجاله ها می تواند دردناک و چرکی اش کند تا جاییکه اشکالود و دلسوخته بمیرم!

 

 

پ ن :...ای بابا هول نزنید منم یه ظرفیتی دارم دیگه ....نوبتی ...دانه دانه ...لهم کنید ..اما نفر نفر و نوبتی!

 

اره ....اره شعر ...تیک یت ایزی ....همش حقمه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:54  توسط بکتاش  | 

_چه بوی خوبی می دی عزیزم!

_مرسی گلم....اودکلنم را عوض کردم ...کالوین کلینه.

_ا  چه جالب...مارک شرت منم کالوین کلینه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 13:37  توسط بکتاش  | 

مگس ها به خانه های ما هجوم می اورند تا ضعف ،بی عرضگی و بلاهتمان را در برابر مشکلات کوچک به رخ بکشند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:49  توسط بکتاش  | 

دادیم سر در این وبلاگ فکسنی جمله ای بنویسند در ذم خورسانسوری و شماتت خود سانسور کنندگان!

 

 اما بکتاش،این بنده ی حقیر،با چنان عمقی دارم خودم  را سگ سانسور می کنم،که از معده ام بوی شیرابه ی زباله دان  یک هفته مانده بالا می زند،اعتراف می کنم:همه ی دلایل منحل کردن پارتی  هشت هشت هشتادو هشت به مناسبت زادروزم _که بیشتر از همه خودم طالبش بودم و از دو سه ماه پیش حرفش را وسط کشیده بودم _بهانه بود ،همه چیز مهیا بود و ان ها که می شناسندم می دانند که ان مشکلات" شپرتکی"برای  یکی مثل من که به زور هم شده حرفش را به کرسی می نشاند،پشمند! نه نیازی به ویلای دنج سیا بود نه امنیت رشوه ای،خانه ی خودم ان هم با پشتیبانی خانواده!

 

 

 

تنها دلیل صاف و ساده اش این بود که از عواقب مواجهه شدن چند گروه مختلف دوستانم که هم دیگررا نمی شناختند_ می شناختند؟_و رو ترش کردنشان برای یکدیگر و عواقب و حرف های پسش ،چهار ستون بدنم _حتی حالا که ماجرا به خیر گذشته_می لرزد.

 

باید اجتماعی باشم  و هوای دیگران را بگیرم ؟در این صورت دو راه دارم:

*به خود سانسوری برسم و چند مدت یک بار زیر حرف های اطرافیان له بشوم؟

* داد کنم :همینی که هست می خواید بخواهید نمی خواهید نخواهید و بدنام شوم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:40  توسط بکتاش  |